X
تبلیغات
رایتل

H   O   M   E A   B   o   u   T   (Under Construction) T   E   A   R s   (Under Construction) W   H   I   S   P   E   R

جمعه 23 آبان‌ماه سال 1382
شمع

متولد شد ... شمع روشن شد ... شعله ای زیبا به وجود آمد که رو به آسمان داشت ... اولا همه چیز خوب بود ... شمع از دیدن شعله ی خودش لذت می برد ... توی عالم خودش زندگی می کرد ... به اطرافش دقتی نداشت ... مدتی گذشت ... شمع فهمید با سوختنش کوچکتر و کوچکتر می شود ... فهمید همیشگی نیست ... فهمید روزی بالاخره تمام خواهد شد ... این واقعیت آزارش می داد ... باد شروع کرد به وزیدن ... شعله اش در باد به لرزه در اومد ... داشت خاموش میشد ... با جون و دل سعی می کرد خاموش نشه تا بتونه به حیاتش ادامه بده ...باد آروم شده بود ولی دیگه شعلهی شمع به بزرگی و زیبایی قبل نبود ...
شمع احساس تنهایی می کرد ... احساس غربت می کرد ... می ترسید ...  از دنیای خودش اومد بیرون ... برای کنجکاوی نگاهی به اطرافش انداخت ... دنیا رو دید ... به نظرش خیلی زیبا اومد ... کم کم با دنیای دیگران قاطی شد ... دنیای خودشو فراموش کرد ... وارد دنیای جدید شد ... دوستانی پیدا کرد ... فکر کرد دیگر تنها نیست ... بعد از مدتی فهمید دوستانش یا اونایی که به ظاهر دوستش بودن در واقع قصد خاموش کردنشو دارن ... دوستیشون تظاهری بیش نیست ... هر چی بیشتر وارد دنیای خارج میشد و هر چه بیشتر دیگرانو میشناخت دنیا به نظرش زشت تر میومد ... می دید که دیگران چه جوری برای رسیدن به هدف های خودشون از روی جسد های دوستان خودشون رد میشن ... دید که جوری از پشت به دوستاشون خنجر میزنن .... قلب شمع درد گرفت ... شمع  فریاد زد بس کنید ... کسی گوش نداد ... افرادی دورش جمع شدند... همه در ظاهر مهربان و زیبا بودند ... ولی درونشون و روحشون هیولاهایی وحشتناک بودند  ... اذیتش کردند ... سعی کردن خاموشش کنند ... شمع رو شکستند ... شمع نیمه جون هنوز برای زنده بودن تلاش میکرد ... شمع تاب مقاومت نداشت ... خیلی حساس و آسیب پذیر بود ... برای زنده موندن خودشو  از دنیای اونا جدا کرد ... برگشت به تنهایی خودش ...  شعله اش ضعیف شده بود ... آروم آروم می سوخت ... زجر میکشید ... می دونست باید همین  طور  تا پایان عمرش آروم آروم بسوزد و انتظار پایان رو بکشد ... بدون هیچ تکیه گاهی ... در تنهایی ... بدون دلیلی برای زندگی ...زندگی به نظرش مسخره ترین معنایی که وجود داره  اومد ...دنیا و هیولاهاش به نظرش سیاه ترین معنا رو داشتن ... دروغ های این دنیا به نظرش کثیف ترین معنا رو داشتن ... نامردی های دنیا براش شوم ترین معنا رو داشتن ... دیگه مثل قبل برای زنده موندن تلاش نمی کرد ... همه چی برایش تغییر کرده بود ... حالا انتظار خاموش شدن رو می کشید ... آرزوش این شده بود که بادی بوزه تا شعله اش رو به باد تقدیم کنه و خودش خاموش شه ... تا از این دنیا فرار کنه ... منتظر دستی بود  که بیاد و خاموشش کنه ... دیگه  به آزارهای دیگران عادت کرده بود ... دیگه براش مهم نبود ... خودش خودشو آزار می داد ... سعی می کرد خودشو خاموش کنه ولی نمی تونست ... از جستجوی چیزهایی مثل خوبی و دوستی تو این دنیا نا امید شده بود ... تا اینکه بالاخره یه نفر که سردش بود دلش به حال شمع سوخت ... اومد پیشش تا هم شمع تنها نباشه هم خودش گرم شه می دونست با این شعله ی کوچک و رو به خاموشی گرم نمی شه ولی نرفت و موند پیش شمع  ... ازش مراقبت کرد تا خاموش نشه ... شمع خیلی احساس خوشحالی می کرد ...جونی تازه گرفته بود ...  با تمام وجودش سعی می کرد دوستشو گرم نگه داره ... احساس میکرد سوختنش بی دلیل نیست ... سوختنش میتونه باعث گرم شدن دوستش بشه ... چیزی توی قلبش جدید بود ... چیزی تمام وجودشو  گرفته بود ... گرمای امید رو حس می کرد ... حالا دیگه از سوختن خودش لذت می برد ... تموم شدن دیگه براش مهم نبود ... براش مهم این بود که تا موقع تموم شدن بتونه یگانه دوست واقعیشو گرم نگه داره تا دوستش احساس سرما نکنه ... خودشو ... دردهاشو ... همه رو فراموش کرده بود ... حالا فقط دوستشو می دید ... دوستشو می پرستید ... حالا برای روشن بودن دلیل داشت ...
 اون شمع هنوز هم روشنه .... هنوزم با تمام وجودش شعله وره ... شعله وره تا یگانه دوستشو گرم نگه داره ...  

 



Copyright 2003-2006 by The Lord . all rights administered by The Lord. Unauthorized copying of content and template is a infringement of copyright. Infringers are liable under the law in the judgement day and may go to hell. so do it at your own risk.

152000 ANGELs Counted