X
تبلیغات
رایتل

H   O   M   E A   B   o   u   T   (Under Construction) T   E   A   R s   (Under Construction) W   H   I   S   P   E   R

چهارشنبه 2 اردیبهشت‌ماه سال 1383
ViolencE
از یک چیز کوچک شروع شد ... مثل دعواهای همیشگی ... برادر بزرگ و برادر کوچک به هم پریدند ... برادر بزرگه داشت از اتاق میرفت بیرون ... برادر کوچیکه شروع کرد به فحش دادن ... بزرگه برگشت و کوچیکه رو هل داد ... کوچیکه عقب عقب رفت و افتاد روی میز ... گوشه ی میز شکست ... باباهه عصبانی شد ... بلند شد و رفت سمت برادر بزرگه ... با هم درگیر شدن ... باباهه پسررو می زد و پسره باباهه رو ... باباهه با مشت خوابوند تو صورت پسره ... پسره هم جوابشو با چند تا مشت داد ... مامانه داشت گریه می کرد و داد میزد : " بس کنین دیگه ... ولش کن ... ول کنین همدیگرو " ... پسره یقه ی باباهه رو گرفت و کوبیدش به کمد ... باباهه گردن پسره رو گرفت ... پسره زد تو شکم باباهه ... دست باباهه ول شد ... این وسط همه داشتن با داد و فریاد فحش می کشیدن به هم ... باباهه رفت سرغ برادر کوچیکه و با اون در گیر شد ... پسر کوچیکه هم کم نیاورد و تا جایی که تونست از خودش دفاع کرد ... مامانه به زور باباهه رو کشید عقب ... باباهه مامانرو هل داد کنار ... پسر بزرگه رفت جلو ... مامانه رو کشید عقب و رفت جلو باباهه ... باباهه رو هل داد تو دیوار و داد زد : " عوضیه پدر سگ اگه به اون کاری داشته باشی دندوناتو تو دهنت خورد می کنم ...  "  مامانه داد زد بس کنین دیگه و پسر بزرگرو به سمت در برد ... پسره داشت از اتاق میرفت بیرون ... باباهه داشت زیر لب غر غر می کرد و فحش می داد ... باباهه رفت سمت میز ... شکستگی میز رو که دید دوباره آمپرش زد بالا و به سمت پسر بزرگه حمله ور شد ...
- می کشمت عوضیه کثافت ... ببین چه غلطی کردی کره خر ...
- تو گه خوردی بخوای از این غلطای اضافی بکنی ...
دوباره درگیری شروع شد ... باباهه زد پای چشم پسره ... پسره هم رفت جلو باباهه رو هل داد و سرشو کوبید به آینه ی دراور ... بعد از  کشیدش و با سرش محکم کوبید پشت سر باباهه جوری که سر خود پسره گیج رفت و چشاش سیاهی رفت ... برادر کوچیکه هم از جلو با باباهه درگیر شده بود ... پسر بزرگه مزه ی خون رو تو دهنش حس می کرد و به آثار خون پیرهن باباهه که از خون ریخته شده از لب های پسره قرمز شده بود نگاه می کرد ... تو نظر پسره باباهه فقط یه آدم بود ... فقط همین ... یه نفر که واسش مثل غریبه ها می موند ... و شاید دورتر از غریبه ها ... حسی به نام احساس پدر و پسری بین آنها وجود خارجی نداشت ... اون فقط یه غریبه بود ... همین ... یه غریبه که با اونا زندگی می کرد ... باباهه و پسر کوچیکه هنوز درگیر بودن ...  پسر بزرگه از اون اتاق بیرون رفت و رفت تو اتاق خودش ... تو آینه نگاهی به خودش انداخت ... کنار سرش زخم شده بود ... زیر چشمش یه کم قرمز بود ... زخم کوچکی هم کنار چشم چپش بود ... لبش از دو جا پاره شده بود ... درست از روی یک خط ... انگار که چاقو خورده باشه ... از لثه اش هم خون میومد ... به دستهاش نگاه کرد ... دوتا از انگشتان درست راستش زخمی و خونی بودند ... آرنج دست راستش هم خونریزی داشت ... یکی از انگشتهای پای راستش هم خونی بود ... به سمت میزش رفت ... یکی از زنجیر بگای دونه درشت و بلندش رو برداشت ... یکی از همونایی رو که وقتی تو محلشون بیرون میره برای امنیت و برای مواقع اضطراری از کنار شلوارش آویزونه ...از همونایی که همیشه همراشه برای اینکه دیگه وقتی سه نفر میریزن سرش و چاقو میزارن زیر گردنش و تهدیدش میکنن بتونه از خودش دفاع کنه ... یکی از همونایی که برای سالم موندن تو اون محل لازمه ... یکی از همونایی که همراش میبره تا موقع اسکیت دوباره چند تا از لاشی های مست واکمنشو خفت نکنن تا مجبور شه خداد تومن به یه کلفت تر از اونا رشوه بده تا بره اونا رو خفت کنه و برش گردونه ... زنجیر رو دور مچ و مشتش پیچید ... ضامنشو بعد از یه دور پیچوندن دور انگشت فاکش تو مشتش نگه داشت ... می خواست بره بیرون که دید باباهه از اتاق اومد بیرون ... صداها خوابیده بود ... دعوا تموم شده بود ... باباهه زیر لب فحش میداد و غر غر می کرد  می کرد واسه خودش ... گاهی وقتا برادر کوچیکه از تو اتاقش جواب حرفاشو می داد ... دیگه صدای جیغ مامانه هم نمیومد ... پسر بزرگه رفت گوشه ی اتاقش ... گوشه دیوار نشست و زانوهاشو تو بغلش گرفت ... زنجیر رو مثل پاندول ساعت تاب میداد و تماشاش می کرد ... دستهاش می لرزید ... مثل همه ی وقتایی که عصبی میشد ... صدای آروم مامانه میومد که داشت تو اون اتاق با برادر کوچیکه حرف میزد ... پسره باورش نمیشد چی کار کرده ... از اون که پیش همه به آرومی و خونسردی مشهور بود  بعید بود ... مامانه رفت تو  آشپزخونه ... صدای هم زدن لیوان میومد ... مامانه اومد پیش برادر بزرگه و آب قند داد بهش تا بخوره ... لیوان تو دست های پسره می لرزید و صدای برخورد تند تند قاشق با دیواره ی لیوان میومد ... مادر چقدر مهربونه ... مامانه رفت ... آهنگ cold از static-X مدام تو مغز پسره مرور میشد ... مامانه برگشت ... یه کاسه آب با یه پارچه و یه فنجون گل گاوزبون آورده بود ... با نگرانی گفت :
- بخور آرومت می کنه ... با اینم زخماتو پاک کن ... خونی شدی ... حال خوبه ؟ ... چیزیت که نشده ؟ ... سرت گیج نمیره ؟ ... جاییت درد نمی کنه ؟
- نه ... چیزیم نیست ...
مامانه رفت ...مادرا خیلی مهربونن ... خیلی ... هوا بدجور گرفته ... داره بارون میاد ... نم نم ... از بعد از طهرهای ابری خیلی بدم میاد ... یه جورایی شومه ... مخصوصا موقع غروب ... متنفرم ... یه جور خیلی بدی میشم ... مادرا خیلی با محبتن ... راست میگن بهشت زیر پای مادرانه ... لابد الان یه سوئیت اون پایین مایینای جهنم به اسم من رزرو کردن ! و یه ویلا تو خیابون فرشته ی بهشت به اسم مامانم ! ... مادرا مهربونن ... ماییم که مثل سگ می مونیم منتظریم تا یه چیزی بشه پاچه ی همو بگیریم ... مادرا مهربونن ... الان هنوز این گوشه ی اتاق مچاله شدمو این اراجیفو از دوگوله در میارم میریزم رو کاغذ ... به خودم میگم و می نویسم ... مادرا مهربونن ... فردا صبح ساعت ۶:۳۰ امتحان حسابان دارم ... هیچی بلد نیستم ... اون دو بخشی که امتحانرو تاحالا نگاه هم نکردم ... یه بار هم تو کلاس گوش ندادم ببینم اون مرتیکه پای تخته چی زر میزنه ... نتیجه می گیرم که اگه امتحان فردا رو نپیچونم بدبختم ... اینه زندگیه یه باباهه که وکیل پایه یک دادگستریه ... یه مامانه که کارشناس حقوقیه ... یه دادش کوچیکه ... و یه ققنوس ... اکثر موقع ها همه چی آرومه ... ولی بعضی وقتا هم اینجوری میشه ... گل گاو زبونم یخ کرده ... خودمم همین طور ...انگاری هیچ کدوممون دوباره گرم نمیشیم ... so cold , we're so cold



Copyright 2003-2006 by The Lord . all rights administered by The Lord. Unauthorized copying of content and template is a infringement of copyright. Infringers are liable under the law in the judgement day and may go to hell. so do it at your own risk.

152000 ANGELs Counted